حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود.او اگرچه آن زمان کودک بود اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت.آن قدر بغض کرد،آن قدر لب برچید،آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان عالم زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی...آنقدر که محمدی کهتر،پیامبری دیگر،شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام یابد...

سپاه امام همه گوهر بودند،همه عزیز بودند،همه نور چشم خداوند بودند،اما گمان دشمن این بود کهامام با این دوبال است که پرواز میکند که جولان میدهد..یکی عباس ابن علی و دیگر علی ابن حسین...و به این هردوبال پیشنهاد امان نامه کرد..خواست این دوبال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا...و چه گمان باطلی!
عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد،یک عمر جانش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد...علی تو همان دم اول،شمشیر یاس را بر سینه شان فرونشاند و فریاد زد:"من نسب به پیامبر می برم.آنچه افتخار من است،قرابت رسول الله است.باقی همه هیچ.."